از مجموع 28 جلسه سلسله سخنرانیهای "درآمدی به حکمت معنوی" استاد فقید دکتر سیداحمد فردید که در سال 1351 از تلویزیون پخش شده است متن 5 جلسه که تحریر کننده آن هم معلوم نیست در اختیار نگارنده است که مطالب زیر از این متن ها انتخاب و نقل شده است:
"نکته دیگر این است که در میان حقیقت های مختلفی که در تاریخ های مختلف بوده است – یکی حقیقت سیاسی است دیگری حقیقت معنوی است و یکی حقیقت فلسفی است به معنی خاص لفظ – در دوره جدید آن حقیقتی که غالب بر حقایق دیگر بوده است متافیزیک به معنی تمام لفظ یعنی حقیقت فلسفی است. لازم نیست یک نفر شاعر، فلسفه بداند ولی نسبتی که با وجود دارد یا نسبتی که سیاستمدار با وجود دارد – اهل حقیقت باشد یا واقعیت – مبنایش همان نسبت خاصی است که باید آن را بنام نسبت متافیزیک نامید و از آنجا نسبت عالمانه، عجالتا اوضاع جهان چنان است که بر تمام این واقعیتها – یعنی تصلب حقیقت ها در واقعیت و در عمل و سرانجام در تکنولوژی – آنچه که غلبه پیدا کرده است واقعیت سیاسی است، واقعیت وِلایت است، واقعیت غلبه است، قهر و غلبه است، استیلاء است، "دومیناسیون" است و در بعضی ممالک شرقی میان روشنفکران وضع خاصی دارد. امروز اگر توجه کنید عده از نویسندگان ما، از روشنفکران ما...حالا از هنر سخن بگوئیم از واقعیت هنری، از واقعیت فلسفی، آنچه بیش از همه بر آنها غلبه دارد واقعیت سیاست است، واقعیت وِلایت(1) است، فلسفه در خدمت وِلایت، هنر در خدمت وِلایت است و یک جور فداکاری هائی باصطلاح. اینکه هنر قلمرویی است که در آن نحوی از حقیقت – یعنی نحوی از نسبت بیواسطه آدمی با وجود، با وجود موجود – در متافیزیک تحقق پیدا می کند – در حوالت تاریخی متافیزیک از دوهزار سال قبل تا کنون – در فلسفه نحوی دیگر، در سیاست نحوی، در هنر نحوی، اینها دیگر مورد توجه نیست. البته همواره تحقق حقیقت با تعهد همراه است، قرین است. سیاستمداری که متحقق به حقیقت سیاسی بود متعهد است، فیلسوفی که متحقق به حقیقت فلسفی بود متعهد است، شاعری که متحقق به حقیقت شاعرانه بود متعهد است. در واقعیت باز تعهدی هست ولی این تعهد اجمالی و منتشر است، اصالت حقیقی ندارد، مجازی است، غیر حقیقی است"
"نکته در اینجاست و حوالت چنین آمده است که امروز به فلسفه هم معمولا کسانی مراجعه می کنند و می خواهند دریابند، فلسفه تابع سیاست می شود. از آنجا که مراجعه به واقعیت فلسفی و حقیقت فلسفی تابع واقعیت و حقیقت دیگری بنام سیاست است و همچنین هنر، علت این است که می بینیم اصلا زبان و وضع بعضی از نویسندگان و روشنفکران ما در زمینه فلسفه صورت خاصی دارد که این صورت مختص به وضع روشنفکران ماست. وضع امروزی روشنفکران در هر مملکتی صورت خاصی پیدا می کند و دیگر لازم نیست که اینها ببینند که دیگر چه گفته میشود و چیست، با آن تعهد باصطلاح سیاسی که خودشان دارند چند کلمه از دیگران شنیدند یکدفعه می خواهند با آن تعهد تفسیر کنند. پیداست که مطالب را در نمی یابند و مسلم است همین اندازه که احساس کردند با این تعهد به خیال خودشان – تعهدی که خودشان دارند – جور نمی آید آن فکر فلسفی دیگر بی معنی است. مساله "مظالم"(2) را در یک جلسه ای اشاره به آن کردم، امروز دیگر این مظالم چنانست که دیگر جائی برای تفکر باقی نمی گذارد. مظالم به جائی رسیده که دیگر تفکر برای بشر باقی نیست مخصوصا کسانی که بخیال خودشان متعهد هستند و تعهدی می خواهد باشد. بهیچ وجه اینطور نیست که بنده بخواهم دفاعی از نازیسم کرده باشم، ستایش از نازیسم یا نکوهش – باعتباری جای نکوهش هم هست – ولی بقول ژان پل سارتر یکی از نشانه های تقرر ظهوری غیر حقیقی و مجازی انسان این است که بیاید یک جوری مانوی بشود و مثلا یک چیز را با وهم خودش مابالذات ظلمت صرف قرار دهد و آن یکی را نور صرف و تمام کاسه کوزه ها را می خواهد بر سر آن امری که ظلمت صرف قرار داده بشکند، عجالتا به جهاتی اینطور شده است. نازیسم ظلمت صرف است و ضدنازیسم نور مطلق. نوری است و ظلمتی، نازیست ها مظهر ظلمت صرفند و آنتی نازیسم و سوسیالیسم و بهرحال مظالم امروز مصداق مابالذات نور مطلقند. ملاحظه کنید! این وضع دیگر جای تذکر برای انسان باقی می گذارد؟ نه! آیا سودمند است؟ شاید! آیا زیانمند است؟ نه شاید! چون در مرتبه سود و زیان و وضع عملی گرفتن، نحوه تلقی عملی داشتن، به پراکسیس اصالت دادن، اینجا دیگر مساله تفکر مطرح نیست اعم از اینکه تفکر هنری باشد یا تفکر فلسفی یا تفکر سیاسی. گرفتاری کار در این است که بسیار خوب پراکسیس لازم ولی چه باید کرد که وقتی ما اینطور التزام پیدا کردیم دیگر نمی توانیم یک اسم یا یک فعل یا یک حرف از فلاسفه را دریابیم؟ هگل باشد افلاطون باشد ارسطو باشد مارکس فیلسوف باشد هیدگر باشد، هیچکدام ! برای اینکه فعلا ما در مرحله عملیم، واقعیت عملی و مبارزه عملی و گاهی هم مبارزه چی گری عملی و سرانجام کوبیدن. توجه کنید از الفاظی که امروز رواج پیدا کرده است مخصوصا در زبان نویسندگان ما – بعضی از نویسندگان – مساله "کوبیدن" است. مراد این نیست که فکری بشود ببینیم آنچه گفت صحیح بود، غلط بود، از نظر علمی حق بود یا باطل؟ از نظر فلسفی؟ از نظر هنری؟ با وضعی که دارم باید بکوبم دیگری را، این کوبیدن هم بهر زبانی که بهتر ما موفق شویم بکوبیم آن بهتر است."
"عجالتا باز هم این نکته را یادآور می شوم، کسانی هستند از روشنفکران ما، جوانان ما، همین اندازه که کسی گم گشته - و معمولا بدون تذکر و تفکر - در باصطلاح خرد دیالک تیک نبود این آدم مرتجع است، نازیست است، فاشیست است. بنده بارها یادآور شده ام با این دیدی که در فلسفه دارم نه مدافع نازی هستم نه فاشیست، نه آنتی نازیسم هستم و نه آنتی فاشیسم هر دو تعلق به آخرین مرحله حوالت تاریخی غرب و جهان دارد و می توانم بگویم مثلا آنتی نازیسم و آنتی فاشیسم هر دو اگر تعلق به فردای جهان داشته باشد هیچ ربطی به پس فرداش ندارد و نه حتی سرمایه داری و ضد سرمایه داری. بارها یادآور شدم این منازعات، این جهان بینی ها، این دیدارشناسی ها – دیدار شناسی را بنده به مناسبتی ترجمه ایدئولوژی می دانم – ارتباط به آخرین مرحله تاریخ جهان و تمامیت متافیزیک دارد."
"بهتر است که بنده "حکومت جهانی" را به "ِولایت جهانی" ترجمه کنم و این آئین ایده آل حکومت جهانی همان متافیزیک و تمامیت متافیزیک است. گذشت از متافیزیک مستلزم گذشت از مستلزم گذشت از وِلایت جهانی و ورود در وَلایت جهانی است نه دوباره ادامه دادن به همان خواجگی قومی بر اقوام دیگر و مجمعی و انجمنی بر مجامع و انجمنهای دیگر. "به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی/ از سر خواجگی کون و مکان برخیزم". از سرحکومت و وِلایت جهانی هم برخیزم نظرا و عملا هر دو. حکومت جهانی چنانکه امروز شاید بتوان گفت که ندانسته و دانسته ایده آل اقوام است، ایده آل توانگران سیاست و اقتصاد است و ندانسته و دانسته باز هم پیشنهاد حکومت جهانی از طرف فلاسفه و علماست"
1- همانطور که در مطلب قبلی هم یادآوری شد کلمه "ولایت" در فرادهش شیعه به معنی جمع وِلایت و وَلایت است در حالیکه استاد فردید در اینجا این کلمه را مترادف "حکومت" که باطن آن وَلایت به معنی محبت نباشد، آنهم در ذیل متافیزیک بکار برده است. همینطور است تعبیر "وِلایت جهانی" به معنی حکومت جهانی که در ادامه مطرح شده است که منظور "حکومت جهانی" استکباری ذیل غلبه متافیزیک است در حالیکه "حکومت جهانی مهدی موعود" در فرادهش شیعی ما همراه و متلازم این است که متافیزیک ممسوخ، نسخ شود.
2 - یکی از مطالعه کنندگان محترم احتمال داده اند که این کلمه می تواند "مزاعم" بوده باشد. البته چون نوار در دسترس نیست نمی توان نظر قطعی داد هر چند که با توجه به تعبیر آشنای "مظالم آخرالزمان" آنچه که تحریر شده نیز بعید بنظر نمی رسد.
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی